تبليغاتX
جذابیت ها

نماينده ولي فقيه در استان كهگيلويه وبوير احمد گفت‏:‏ در اسلام چيزي به نام موسيقي وجود ندارد و حرف از موسيقي اصيل نادرست است .‏‏ آيت الله ملك حسيني درمراسم تجليل از برگزيدگان صداوسيماي مركز كهگيلويه وبويراحمد گفت: ‏كساني كه دنبال موسيقي هستند تربيت ديني نيافته اند اما ما علیرغم میل خود مجبوريم بخاطر آنها كه كم هم نيستند برنامه موسيقي داشته باشيم ‏.‏ وي با اشاره به مخالفت روحانیت با بحث موسيقي و لهو و لعب گفت‏:‏ موسيقي فقط براي آرام كردن حيوانات و ديوانه ها خوب است و نه براي مردم عادی.‏ ملک حسینی افزود بچه هايي كه با موسيقي بزرگ مي شوند در آينده مردان قدرتمندي نمی شوند و نمی توانند با دشمن بجنگند‏
+ نوشته شده توسط مرجان صداقت در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 17:3 |

اگر روزی نتونی از عهدهء مشکلات برآیی
می تونی مطمئن باشی که تو در یک مسیر اشتباه قدم برداشتی.
سوامی ویووکانا

-سه جمله برای کسب موفقیت:
1-بیشتر از دیگران بدان.
2-بیشتر از دیگران کار کن.
3-کمتر از دیگران انتظار داشته باش .
ویلیام شکسپیر

-اگر تو برنده باشی نیازی به توضیح نداری
اما اگر شکست بخوری چیزی برای توضیح دادن نداری.
آدولف هیتلر

-در این دنیا خودت را با هیچ کس مقایسه نکن
اگر اینکار را بکنی خودت را خوار می شماری.
آلن استرایک

-اگر ما اشخاص را که می بینیم دوست نداشته باشیم
چطور می تونیم خدا رو که نمی بینیم دوست داشته باشیم .
مادر ترازا

-بردن به این معنی نیست که تو همیشه اول باشی
بردن به این معنی است که تو بهتر از قبلت باشی .
بونی بلایر

-من نخواهم گفت هزار بار شکست خودم
من خواهم گفت در حالیکه هزا راه شکست وجود داشت من کشف کردم .
توماس ادیسون

-هر شخصی به تغییر جهان فکر می کند
اما هیچ کس به تغییر خودش فکر نمی کند.
لئو تولستوی

-باور هر شخص خطرناک است
باور نکردنش خطرناکتر.
ابراهام لینکولن

-اگر شخصی فکر کند که در زندگی هیچ اشتباهی نکرده است
به این معنی است که هرگز برای راه تازه ای در زندگی سعی نکرده است.
انشتین

-هرگز چهار چیز را در زندگی نشکن:
اعتماد-قول-ارتباط-قلب
زیرا زمانیکه اینها شکسته بشند صدا ندارند ولی دردشان شدید است.
چالز

-اگر تو شروع به قضاوت مردم بکنی تو برای دوست داشتن آنها وقتی نخواهی داشت.
مادر ترازا

-بر این باور باش که عشق و دستاوردهای عظیم در بر گیرندهء مخاطرات بزرگی است.
دالای لاما

البته با تشکر از اقا ذبیح گل با ارسال مطالب زیباش

 وب سایت   پست الکترونیک
درد حرف نیست
+ نوشته شده توسط مرجان صداقت در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 16:5 |

Turning a street into a river

We’re sure you have seen plenty of amazing 3D street art creations dotted about the internet, but here is a chance to see one in development, from the very start.
What’s also great about this one is that it became the largest EVER 3D street art ever recorded. Have a browse, leave your thoughts then check out their other examples via the link below, enjoy and thanks for stopping by.
3D Street art - Turning a street into a river
3D Street art - Turning a street into a river
3D Street art - Turning a street into a river
3D Street art - Turning a street into a river
3D Street art - Turning a street into a river
3D Street art - Turning a street into a river
3D Street art - Turning a street into a river
3D Street art - Turning a street into a river
3D Street art - Turning a street into a river
3D Street art - Turning a street into a river
3D Street art - Turning a street into a river
3D Street art - Turning a street into a river
3D Street art - Turning a street into a river
3D Street art - Turning a street into a river
3D Street art - Turning a street into a river
3D Street art - Turning a street into a river
3D Street art - Turning a street into a river
3D Street art - Turning a street into a river
3D Street art - Turning a street into a river
3D Street art - Turning a street into a river
3D Street art - Turning a street into a river
3D Street art - Turning a street into a river
3D Street art - Turning a street into a river
3D Street art - Turning a street into a river
+ نوشته شده توسط مرجان صداقت در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 9:55 |

داســــــتان زیبـــــا

My mom only had one eye.  I hated her... she was such an embarrassment.

مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

یك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me?

 خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا   از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟

My mom did not respond...

اون هیچ جوابی نداد....

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.

 حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

I was oblivious to her feelings.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

 سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

I was happy with my life, my kids and the comforts

 از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me.

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"

 سرش داد زدم  ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.

اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .

یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip.

 ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .

My neighbors said that she is died.

همسایه ها گفتن كه اون مرده

I did not shed a single tear.

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have.

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.

 ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.

 خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you.

 ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.

به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

So I gave you mine.

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.

برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

With my love to you,

با همه عشق و علاقه من به تو

+ نوشته شده توسط مرجان صداقت در شنبه هفتم دی 1387 و ساعت 9:26 |

1- فرشته بيکار


روزي مردي خواب عجيبي ديد، او ديد که پيش فرشته‌هاست و به کارهاي آنها نگاه مي‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هايي را که توسط پيک‌ها از زمين مي‌رسند، باز مي‌کنند، و آنها را داخل جعبه مي‌گذارند. مرد از فرشته‌اي پرسيد، شما چکار مي‌کنيد؟!
فرشته در حالي که داشت نامه‌اي را باز مي‌کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است وما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي‌گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي‌گذارند و آنها را توسط پيک‌هايي به زمين مي‌فرستند.
مرد پرسيد: شماها چکار مي‌کنيد؟! يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌هاي خداوندي را براي بندگان مي‌فرستيم.
مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته‌اي بيکار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟!
فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده ، بايد جواب بفرستند، ولي فقط عده بسيار کمي جواب مي‌دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي‌توانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسيار ساده فقط کافيست بگويند *خدايا شکر*


2- گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام.
تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد.


3- ايستگاه استجابت دعا

 يک نفر دلش شکسته بود، توي ايستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود، منتتظر. ولي دعاي او دير کرده بود.
او خبر نداشت که دعاي کوچکش توي چهار راه آسمان پشت يک چراغ قرمز شلوغ گير کرده بود. او نشست و باز هم نشست. روزها يکي يکي از کنار او گذشت روي هيچ چيز و هيچ جا از دعاي او اثر نبود. هيچ کس از مسير رفت و آمد دعاي او با خبر نبود. با خودش فکر کرد پس دعاي من کجاست؟ او چرا نمي‌رسد؟
شايد اين دعا راه را اشتباه رفته است! پس بلند شد، رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد. رفت تا که پيش از آمدن براي او دست دوستي تکان دهد. رفت پس چراغ چهار‌راه آسمان سبز شد. رفت و با صداي رفتنش کوچه‌هاي خاکي زمين جاده‌هاي کهکشان سبز شد. او از اين طرف، دعا از آن طرف، در ميان راه باهم آن دو رو به رو شدند. از صميم قلب گرم گفت و گو شدند. واي که چقدر حرف داشتند. برف‌ها کم کم آب مي‌شود. شب ذره ذره آفتاب مي‌شود.
و دعاي هر کسي رفته رفته توي راه مستجاب مي‌شود...


4- کودک و خدا

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسيد: مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد اما من به اين کوچکي بدون هيچ کمکي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از بين تعداد بسياري از فرشتگان من يکي را براي تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداري خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که ميخواهد برود يا نه؟ کودک گفت:
اما اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم واينها براي شادي من کافي هستند. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود. کودک ادامه داد: من چطور مي‌توانم بفهمم مردم چه مي‌گويند وقتي زبان آنها نمي‌دانم. خداوند گفت:

فرشته تو زيباترين و شيرين‌ترين واژهايي را ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني. کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي‌خواهم با شما صحبت کنم؟ اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: فراشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد وبه تو يادخواهد داد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده‌ام که در زمين انسان‌هاي بدي هم زندگي مي‌کنند. چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟ فراشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. کودک با نگراني ادامه داد: من هميشه به اين دليل که ديگر نمي‌توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد گفت: فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه باز گشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من هميشه در کنار تو خواهم بود.

کودک مي‌دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند. او به آرامي يک سئوال ديگر از خدا پرسيد: خدايا اگر من بايد همين حالا بروم، نام فرشته ام را به من بگو!؟ خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد به راحتي مي تواني اورا ناجي صدا کني ...
 


5- زندگي نوشيدن قهوه است

 گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت‌هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس‌هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد.
استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوري هاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند.

پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده‌ايد كه همگي قهوه خوري‌هاي گران‌قيمت و زيبا را برداشته‌ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده‌اند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است.
سرچشمه همه مشكلات و استرس‌هاي شما هم همين است. شما فقط بهترين‌ها را براي خود مي‌خواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري‌هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي‌داشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و … همان قهوه خوري‌هاي متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي‌اند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت .گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه‌خوري هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي‌فهميم. پس دوستان من، حواستان به فنجان‌ها پرت نشود … به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد.

 


+ نوشته شده توسط مرجان صداقت در چهارشنبه چهارم دی 1387 و ساعت 10:22 |

 

ویتامین ها

 

=======

 

 

وینامین آ برای سلولسازی و ترمیم پوست. دندانها ..چشم و استخوانبندی بدن

==========

ویتامین ب 1برای تبدیل مواد غذایی به انرژی مورد نیاز بدن ..عملکرد قلب ..گردش خون ومغز و اعصاب

=========

ویتامین ب  2 به همراه دیگر وینامین های گروه ب برای رشد و ترمیم پوست و همچنین کمک در  تیدیل کربو هیدراتها به انرزی

=======

ویتامین ب 3 ..که کمبود و عدم دریافت آن باعث بیماری پلاگرا (ضایعات پوستی و عصبی و روانی  ) میشود 

======

ویتامین ب 6برا ی عملکرد سالم  مغز و گلنولهای قرمز خون و شکستن پروتیین و بالا بردن قدرت سیستم ایمنی بدن

=======

 

 ویتامین ب 9 (اسید فولیک)برای ساخت گلبولهای قرمز خون و دی ان ای سلول(وراثت)..و به کمک ویتامین ب 12 و ث در در هضم غذا و استفاده از پروتئین

=====

ویتامین ب 12 برای متابولیسم بدن و گلبولهای قرمز خون وسیستم اعصاب مرکزی که شامل مغز و نخاع میگردد

========

ویتامین ث برای بالا بردن سیستم ایمنی بدن و بهبود زخم ها و مفاصل و جذب آهن

========

 

ویتامین د برای جذب کلسیم ورشد و داشتن استخوانهاو دندانهای سالم و محکم

=======

 

ویتامین ای آنتی اکسیدان قوی برای ساخت سلولها و همچنین گلبولهای قرمز خون و استفاده از ویتامین کا و عملکرد سالم گردش خون

========

ویتامین ک  ترمیم جداره رگها (برای انعقاد خون)

========

 

 
+ نوشته شده توسط مرجان صداقت در جمعه بیست و نهم آذر 1387 و ساعت 10:16 |
دردهای من جامه نیستند تا زتن در آورم

                     چامه و چکامه نیستند تا به رشته سخن درآورم

دردهای من نگفتنی است دردهای من نهفتنی است

                     دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست 

                                                                   درد مردم زمانه است

مردمی که چین روی پوستینشان

                                            مردمی که رنگ روی آستینشان

                                                                                     مردمی که نامهایشان

جلد کهنه شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم درد می کند

                                            لحظه ساده سرودنم درد می کند

 کتف گریه های بی بهانه ام                                                                        

                                    بازوان حس شاعرانه ام

                                                                   زخم خورده است

این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست

                                                               دردهای خانگی

                                                                                    دردهای کهنه لجوج

درد رنگ و بوی غنچه دل است

                                        من چگونه رنگ و بوی غنچه را 

                                                                                زبرگهای تو به توی آن جدا کنم

اولین قلم حرف درد را با دلم نوشته است

                                                      دست سرنوشت خون درد را باگلم سرشته است

درد حرف نیست

                     نام دیگر من است

                                                من چگونه خویش را صدا کنم

+ نوشته شده توسط مرجان صداقت در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:20 |

من بی تو چنانم ای نگارختنی

خود در عجبم که من توام یا تومنی

گر تو بامنی دریمنی پیش منی

گر تو بی منی پیش منی دریمنی

+ نوشته شده توسط مرجان صداقت در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 13:35 |
میگن مسافرت باعث میشه انسان باگذشت بشه ! چرا؟

بعضی آدما خوب حرف میزنند اما بعضی آدما حرفای خوب می زنند ! شما جزء کدوم دسته اید ؟

همه چیز و همه کس زیباست اما هرکسی نمی تونه اون زیبایی رو ببینه .......

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان صداقت در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 13:26 |
میدونید قدیما حس کنجکاوی مردم برای تشخیص جنسیت بچه یک زن باردار به چه نحوی پاسخ داده می شد ؟

بعضیها مارکشته ای روبه هوا پرتاب می کردنداگر رو شکم میفتادمی گفتندبچه دختره اما اگررو پشت می افتاد می گفتند پسره

بعضیها موضع دوختن لباس نوزادنیت می کردن که اولین نفری که وارد اتاق بشه جنسیت بچه هم معلوم می شدیعنی اگر دختر وارد اتاق میشد بچه دخترو اگر پسر وارد می شد بچه پسر.

اما سونوگرافی ابن سینا

 ابن سینا یک سوزن خیاطی را با یک نخ آویزان بالای نبض دست خانوم باردار می گرفتند ابتدا سوزن دور می زد سپس اگر سوزن طرف عمودی حرکت می کرد می گفتندپسره اما اگر حرکت سوزن به افقی تبدیل می شد می گفتند دختر خانوم خوشگله

جالبه نه!

+ نوشته شده توسط مرجان صداقت در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 13:11 |


Powered By
BLOGFA.COM